سلام دوستان .من محسن متولد30/12/62 از مشهد.این وبلاگ تقدیم به تک ستاره شبهای دلتنگی ام...
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم
هميشه با تو بودن دليله تنها بودنمه ، اما نبودنت بيشتر زجرم ميده كاش روزاي قشنگمون دوباره تكرار بشه ،خاطراتي رو مي نويسم كه خوندن اونا برا ما ياداور خاطرات قشنگمونه و اگه ديگران اونا رو بخونن ممكنه...دوست دارم بنويسمشون ولي
" چرا عاقل كند كاري كه باز ارد پشيماني "
خيلي وقته از نوشتن فاصله گرفتم ياد اون روزايي به خير كه هرشب واست مي نوشتم ،يادته يه بار بهت گفتم كلي نامه پست نكرده دارم ،كلي نامه كه هر شب واسه تنهايي دلم از تو نوشتم .چه روزايي رو با هم گذرونديم چه ...
بي خيال، بلكه با ننوشتن اين خاطرات برا يه بارم كه شده به خودم ثابت كنم كه عاقلم ...
پاييز84- اولين روزاي اشنايي ما بود. تو يه نويسنده درباره فقراجتماعي بودي تويه مجله فانوس و من اون موقع تو كتاب فروشي كار مي كردمروزاي اول به درد دل من گوش مي كردي .
يادته چقدر راهنماييم مي كردي اولش فكر مي كردي منم پسرممثل خودت اما چند ماه بعدقرار شد مجله اي كه توش كار ميكني رو برام پست كني كه الوعده وفا .اما با مجله فانوس يه عكس از خودت و با يه عالمه نامه وحرف دل واسم فرستادي .يادش بخير روزاي اول برام خنده دار بود يه ادمي كه نه منو ديده و...
منم واست عكسم و با جواب نامه هاتو فرستادمو ...قصه عشق من و تو شروع شد
5اسفند84-اولين باري بود كه من وتو همديگه رو ديديم چقدر قشنگ بود ساعت 3 ظهر،اداره پست طالقاني.
اون روز با هول وولا از كتابفروشي مرخصي گرفتم و سريع اومدم چهارراه ،يه نگاه به اداره پست كردم تا ببينمت اما كلي ادم منتظر اونجا بودن كاه انگار همشون دفعه اولشونه كه مي خوان طرفشون رو ببينن ،نمي دونستم كدومشوني دنبالت ميگشتم خوب حق داشتم يه عكس كه خيلي هم واضح نبود اونم مربوط به چند سال پيشش واسم فرستاده بودي .
بعد يهو برام اشنا اومدي وتا نگات كردم توهم خنديدي ،خودت بودي .فكركنم اولين باري بود كه اومده بودي كرج .هتل مرمر – يادش بخير الان كه دارم اينا رو مي نويسم حس خوبي بهم دست داده هيچوقت فكر نمي كردم اينجوري بشه حالا سه سال از اون روزا ميگذره ،از اون قهرا ،دعواها،دل نگرانيها ،مهربونيها،مشهد اومدنا ،كرج اومدناي تو ، ...سه سال ... كم نبود ولي برا رسيدن به هدف بيشتر از اينا بايد تلاش كرد .
اين وبلاگم يادگار اولين ديدار ماست توي هتلبا هم درست كرديم و چون واسش اسمي پيدا نكرديم اسم خودمونو گذاشتيم.
توي همون اولين ديداركه سه روز تو كرج بودي با مامان اشنا شدي ،يادته پاساژآزادي-روم نميشد به مامان بگم خوب چي ميگفتم اينقدر اصرار كردي موندم كه چيكار كنم بامامان اشنات كنم يا به تو بگم نه... اما مامان از تو خوشش اومده بود مي گفت ظاهراپسر خوبيه ،مهربونه.
اما وقتي عكسايي كه با هم تو باغ عقيق انداخته بوديم و ديد نمي دوني چقدر شاكي شد ميگفت از اعتماد من سوءاستفاده كرديد ،شما نامحرميد و از اين حرفا .راست مي گفت بلاخره مامانه ديگه ..
بعداز رفتنت فقط كارمون شده بود نامه نوشتن "كاش نزديكي دلها وديده ها فكر نوشتن را از سرمان دور نكند"
با تمام علاقه و عشقي كه بينمون بود يه وقتايي دوري كار خودشو ميكردو باعث آزردگي خاطرمون ميشد وقتي ازم ناراحت ميشدي دنيا برام سياه ميشد آخه من فقط تو رو داشتم كه به خاطرت زندگي كنم .اون روزا همون روزايي بود كه ازم خواستي چادر سرم بذارم و كمتر ارايش كنم و...
يادمه پارسال يعني سال 86 سال تحويل ساعت چهارصبح بود من تنها كسي بودم كه منتظر لحظه تحويل سال بودم همه خواب بودن .
دو ماهي ميشد كه سرما بين ما حكمفرما بود ،نه تلفني نه خبري –اون موقعهاخطت با داداشات مصطفي يكي بود هرچي زنگ ميزدم مصطفي ميگفت سر كاري نمي دونم خودت گفته بودي يا... در حالي كه اون وقتا تو كار نداشتي
هيچ جوري نميتونستم پيدات كنم .
نااميد بودم فقط دوسه باري تو همين وبلاگ واسم نوشته بودي هيچوقت دوست ندارم اون روزا برگرده امااينو مي دونستم هرجايي كه فكر ميكني اخرخطي و هيچ راهي نداري يه معجزه اتفاق مي افته و خدا،خدابودنشو به رخت مي كشه .معجزه اتفاق افتاد اون لحظه هاي قشنگ تحويل سال از خداخواستم تو رو به من برگردونه واسه هميشه ازش خواستم اگه سال86 تو اين لحظه كنار هم نبوديم سال 87 كنار هم باشيم اما يادم رفت بگم تو خونه خودمون چون اون موقعهافقط اين برام مهم بود كه رابطمون حسنه بشه .
هفتمين روز عيد بودسه شنبه ساعت 11 شب، بلاخره برام زنگ زدي وكلي توضيح دادي و تا چهار صبح صحبت كرديم ،گفتي كه اگه خبري ازت نبود واسه اين بود كه ميخواستي هردوتامون فراموش كنيم. گفتي كه مي خواستي بذاري از خونه بري،گفتي مامانت به خاطر دوريه راه ناراضيه ، به نظرت غيرممكن بود كه ما بهم برسيم با اين كه الانم ما دور ازهميم اما غير ممكننا ممكن شده ديگه مادرت كه اون وقتا ناراضي بود راضي شده مادر من در جريانه ،قراره بري خدمت سربازي ،ديگه سركار ميري ،خونه رو ساختي .
26فروردين86،مسافرخانه حافظ-مدت زيادي بود كه همديگه رو نديده بوديم فكر نمي كردم با اين همه اختلافي كه تو خانواده هامون مخصوصا خانواده تو افتاده بود فكر نمي كردم دوباره ببينمت اما بلاخره ما هم خدايي داريم .تو اومدي اين بار خيلي عوض شده بودي نسبت به دفعه قبل خيلي عوض شده بودي مامانم نظرش همين بود .توروخدا مسخره نيست هرباري كه همديگه رو ميبينيم كلي از دفعه قبل تغيير كرديم ،اين فاصله ها چه كارا كه نمي كنه ،بي دليل نيست وقتي جاده ها رو مي بينم دلم ميگيره مخصوصا اگه تو غروب باشه كائنات مي خوان هشدار بدن از سرنوشتي كه خدا برام مقدر كرده .
سه شنبه بيست وهشتم فروردين تو خونه داييتيا تو قم بودي منم با دوستم ندا و مامانش با كاروان اومدم قم، كلي فيلم واسه مامان ندابازي كردم كه دايمينا توي قمن و زنگ زدن كه برم پيششون ، يادته با ندا مثلا هماهنگ بوديم اما نداي نامرد هيچ كمكي نكرد و خودشو كشيد كنار كه به من ربطي نداره . بلاخره اخرزمونه ديگه .
صحن جديد حرم، قرار شد اونجا همديگه رو ببينيم و ديديم –هيچ نمازي به قشنگي نمازي كه با هم خونديم برام نبود درست وغلطش با خداست اما مهم نيته يادته همون جا به حضرت معصومه(ص) قسم خورده ي هم شديم كه تا اخر عمرمون به پاي هم بشينيم و هيچكدوممون نامردي نكنيم تا 12 شب باهم بوديم بعد رفتيم جمكران و من با نداينا اومدم كرج .
سي ام يعني پنج شنبه بود كه دوباره اومدي كرج تا 7شب باهم بوديم برام كتاب شعررهي معيري رو گرفته بودي خيلي اون كتابو دوست داشتم،جمعه هم كه موندي و شنبه هم روز خداحافظي بود و گريه.يادته بهم گفته بودي گريه نكنم تا تو هم گريت نگيره من با نرگس خواهرم بودم از كافي شاپ برگشتنا ،يادته پيش نرگس ازم خداحافظي كردي كه سريع تموم بشه و ادامه دار نباشه به گريه ختم نشه .خودت برگشتي مسافرخونه و منم تو راه طاقت نياوردم ويهو احساس كردم همه دنيا برام غريبه شدن
برگشتم پيشت اما تو درو باز نكردي .يادته بعد كه درو باز كردي و اومدم تو، چقدر گريه كردم ،چقدر گريه كردي ،چقدر دعوام كردي كه چرا برگشتم كه با گريه ...اينقدر گريه كرده بوديم نفسمون ديگه در نميومد لحظه هاي تلخي بود .
3 خرداد86- پنج شنبه بود سر كار بودم كه ليلا خواهرم زنگ زد كه مي خوان برن مشهد با شوهرش و بچه يك سالشون ،بهم گفت كه واسه منم بليط گرفتن ،يه لحظه لبخند خدا رو احساس كردم اما بعد فهميدم اين يه امتحان بود تا ادماي دور وبرمونو بشناسيم >به هرحال با كلي ذوق وشوق چمدون بستيم و راهي مشهد شديم تو راه بوديم كه بهت خبر دادم كه داريم ميايم اونجا-همش منتظر بودم كه برسم اونجا و براي سه،چهار روز باهم باشيم اما ...
سه روز بود كه من توي شهر تو بودم و هنوز اجازه نداشتم تو رو ببينم هيچ اسارتي اينقدر زجر اور نيست كه تو رو از ديدن عزيزترينت منع كنن بعداز سه روز باكلي التماس تونستم تو خواجه ربيع ببينمت فقط چند ساعت باهم بوديم فقط...هنوز يادم نرفته كه چقدر ناراحت شدي از دستم كه به دلايل مختلف حاضر نشدم بيام و باخانوادت اشنا بشم اون روزا چيزي كه زجرم ميداد اين بود كه من مجبور بودم با خواهرم و...برم بيرون براي گردش وچقدر غصه ميخوردم كه توي شهر تو بايد دور از تو باشم اما تو... تا زنگ ميزدي تا حرف ميزديم و شكايت ميكردم از دوريت يادته چي ميگفتي: به تو كه خوش ميگذره ؟برو خوش باش و...
اما باورت نميشد كه تو چه وضعيتي بودم .
فرداي اون روز يعني سه شنبه هشتم خرداد بود كه ما براي ساعت نه شب بليط داشتيم كه برگرديم ،ديگه معلوم نبود كي همديگه رو ببينيم وقتي برام زنگ زدي وگفتي كه مياي راه اهن واسه بدرقه،هم خوشحال شدم كه براي يه بار ديگه ميبينمت هم ترسيدم كه شايد ناراحتي پيش بياد .اما همه چي خيلي خوب بود نزديكه يك ساعت با هم بوديم و توي اين يك ساعت بيشتر كارمون گريه بود و يك بار ديگه يه خداحافظي دردناك .
هميشه وقتي قراربود ببينمت غم رفتنت منو ميگرفت هميشه مي ترسيدم كه آخرين باري باشه كه مي بينمت اما با قول و قرارايي كه گذاشته بوديم و با تعهدي كه بهم پيدا كرده بوديم نه تنها خيال تو راحت نبود كه منم آسوده تر بودم .
بهار87- امسال خيلي دلم ميخواست روز تولدت كنار هم باشيم از دي ماه برنامه ريخته بودم .كادوي تولدتو خريده بودم همون كت كتان ،نميدونيد چقدر قشنگه وقتي دنيا رو زير پات ميذاري تا يه هديه واسه عزيزترينت بگيري كه فقط به اون بياد .
يه پيام تبريك تو مجله سفارش دادم تا براي نيمه دوم اسفند چاپ بشه "محسن عزيزم_زيباترين لحظات عمرم را به پاي ساده ترين دقايقت مي ريزم تا بداني كه چقدر دوستتدارم "
وقتي پيغامم چاپ شد داشتم بال در مي اوردم رفتم دوتا مجله گرفتم يكي واسه تو يكي واسه خودم حالا فقط دوست داشتم روز تولدت اينجا باشي تا يه جشن دونفره بگيرم به ازاي تمام روزاي سختي كه داشتيم كه به خودمون ثابت كنم كه ماهم ميتونيم روزاي خوشي رو ببينيم حتي براي ثانيه اي . بيست و هفتم اسفند بود كه گفتي واسه2 بعدظهر بيست وهشتم بليط گرفتي چه حسي قشنگي بود. بيست و نهم ساعت 3 شب رسيدي كرج يادته هتل و مسافرخونه اي پيدا نكردي مجبور شدي شبو تو امام زاده حسن بموني .
میدونم سخت بهت گذشت.ساعت نه صبح اومدم پيشت نه ماه بود كه همديگه رو نديده بوديم.چون تمام برنامه هام با شيرين دوستم هماهنگ بود و شيرين قرار بود كيكو بگيره و ببره.
بايد ما ديرتر ميرفتيم تا برنامه هامون بهم نمي ريخت مجبور شدم ببرمت پارك جهان طالقاني تا كارا راست وريست بشه تو هم كه به قول خودت كخت گرفت و...
بعدهم رفتيم رستوران صفاهان –قشنگترين رستوران سنتي كه تونستيم پيدا كنيم واسه روز تولدت چقدر قشنگ بود كيك و مجله ،كادوي تولد بعد هم ناهار و قليون .
بهترين لحظه هاي عمرم بود و ساعت سه بعدظهر بعداز اينكه شيرين اومد ...
"چرا عاقل كند كاري ..."
ارديبهشت87- از روزي كه من ومحسن با هم آشنا شديم سه سال ميگذره توي اين سه سال من تغيير شغل دادم و توي يه شركت مشغولم ،دانشگاه قبول شدم و دارم يعني داشتم رشته حقوق رو ميخوندم توي دانشگاه پيام نور شهريار،محسنم خونه اي كه قراره توش زندگي كنيم رو ساخته ،دفترچه خدمتشو گرفته و مشغول كار شده . اما از اونجايي كه هر كسي به خاطر اينكه زندگيش رو حفظ كنه بايد از بعضي چيزايي كه دوست داره يا برعكس چيزايي كه شريك آينده زندگيش دوست نداره بگذره منم مهمترين تصميمم رو گرفتم و مطمئنم محاله پشيمون بشم ،اره منم چون محسن علاقه اي به كار كردن من در آينده نداره و درس خوندن من به خاطر ارتقاء سطح كاريم بود از در حالي كه ترم سه بودم ازدرس و دانشگاه گذشتم و از دانشگاه انصراف دادم .بااينكه محسن وقتي فهميد خيلي ناراحت شد اما ميدونم كه اگه محسن دانشگاه رو دوست نداره نداره ،دليل مهمي براش داره و منم بهش واقفم. من بهترين تصميم رو گرفتم چون محسن خيلي مهمتر از دانشگاهه واسه من .
درس كه چيزي نيست به خاطر محسن حاضرم از دنيا بگذرم ،مي خوام سختي هايي كه كشيديم رو روزي به شادي تبديل كنم تا اين ما باشيم كه به روزاي تلخمون مي خندیم نه اون روزا به ما.
.
.
.
اين خاطرات نيمه كاره رو به دليل نوشتم اول اينكه برامون بمونه و روزاي تلخ وشيريني رو كه با هم تجربه كرديم به يادمون بياره و دوم اينكه كساني كه فكر ميكنن عاشق شدن راحته يا فكر ميكنن فقط شيرينيه و تلخينداره يا كساني كه واسه تفريح با احساسات ديگران بازي مي كنن بخونن و بدونن همه اينا روزايي كه از عمر ما داره كم ميشه .دوستاي من، به خاطرتقدس عشق ،به خاطر كسي كه دوستش داري علاوه بر سختي هايي كه ميكشي بايد خيلي از چيزايي كه بهشون علاقه مندي كنار بذاري تا يواش يواش زندگي باهات مهربون بشه .
اگه دوست دارين بدونيد كه چي به سر ما مياد ميتونيد منتظر باشين تا روزايي كه هنوز خودمون اونا رو نديديم برسه ،قول ميدم بازم بنويسم اگر چه با خوندن اين همه مطلب اذيتتون مي كنم .